تبليغاتX
ღ♥ღیکی شبیه منღ♥ღ

شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن


تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده
که خیلی جالبه بخونید

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت
:
"
او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود
:
"
مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

 

پ ن. نرگس جونم هرچي ميام وبت، صفحه ات بالا نمياد! نميدونم مشكل از كجاست... ولي بازم تلاشمو مي كنم كه بتونم مطالبتو بخونم. خيلي دوست آجي كوچولوي من

+ تاريـ خ دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 22:32 نويسـ نده ღصحراღ |


پسر دهه 60 :دارم ميرم جبهه
پسر دهه 70 :دارم ميرم دختر بازي
پسر دهه 80 :دارم ميرم بيمارستان سم زدايي

 
دختر دهه 60 : مرد بايد با اخلاق باشه
دختر دهه 70 :مرد بايد تحصيلکرده باشه
دختر دهه 80 :مرد بايد پولدار باشه

 

پسر دهه 60 :شريعتي مي خواند
پسر دهه 70 :شاملو مي خواند       

  پسر دهه 80 :هري پاتر مي خواند  

دختر دهه 60 :دختر بدون بکارت بايد بره بميره
دختر دهه 70:اشتباه بزرگي کردم خاک تو سرم
دختر دهه 80 : دختر باکره يعني امل و بي فرهنگ. بايد بره بميره

پسر دهه 60 :مرگ بر اثر جنگ با عراق
پسر دهه 70 :مرگ بر اثر تصادف با موتور و ماشين
پسر دهه 80 :مرگ بر اثر اور دز و سنکوپ بر اثر استعمال هرويين و ايدز و سوانح رانندگي

دختر دهه 60:امامزاده معصوم وديگر امامزاده ها را شفيع مي کرد دعا و نذر
مي کرد وبالاخره حاجت دل خود را مي گرفت
دختر دهه 70 :پيش رمال و دعا نويس مي رفت و حاجت خود را طلب مي کرد.
دختر دهه 80 :در شرکت هاي خصوصي به هر نحو که شده رفع حاجت مي کند

پسر دهه 60 :پيکان 54 و مسافر کشي
پسر دهه 70 :پرايد و دختر بازي
پسر دهه 80 :پژو و تصادف منجر به فوت 

دختر دهه 60 :طلاق بعد از 10 سال آنهم يک در 1000
دختر دهه 70 :طلاق بعد از 5 سال آنهم يک در 100
دختر دهه 80 :طلاق بعد از 6 ماه الي يک سال آنهم يک در5  


پسر دهه 60:خدايا جنگو تموم کن
پسر دهه 70 :خدايا يه خونه خالي برسون
پسر دهه 80 :خدايا برسون يه دومثقال شيره و يه دو سورت شيشه

جوان دهه 60 :خدايا آبروي مرا حفظ کن
جوان دهه 70 :خدايا پول منو زياد کن
جوان دهه 80 :کارت سوخت داري داداش
 

+ تاريـ خ شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 16:40 نويسـ نده ღصحراღ |

 

 

 

 

 

                    

 

   سلاااااااااااااااامممم دوست جوووونیام... همگی خووبین؟خوشین..؟بالاخره طلسم شکست و دوباره آپ کردم و اومدم پیشتون..حالا باید یه نفس راحت کشید..دیگه از شر مدرسه و درس وامتحان و......راحت شدیم..

راست میگفتن که دوره ی دبیرستان خیلیییی بهتر از دوره ی راهنمایی...با اینکه امسال بابیشتر دوستام توو کلاسای جدا ازهم بودیم ولی زنگای تفریح همیشه باهاشون بودم...اصلا فکرشم نمیکرم امسال به این زودی بگذره...

ولی هرچی که بود گذشت..و مام یک سال بزرگ شدیم...
راستش ازین بابت خیلی خوشحالم که
امسال انتخاب رشته میکنم
و مهرماه امسال با شوق و ذوق بیشتری میرم مدرسه...

چون بالاخره میرم رشته ایی که خیلی بهش علاقه دارم.....رشته ی گرافیک...

راستی یادم رفت بپرسم شما واسه تابستون چه برنامه ایی دارین..؟

من که هنوز هیچ کاری نکردم...

دیگه حرفی ندارم...دلم واسه دوست جوونیام خیلی تنگ شده..

من دیگه برم...قول میدم زود به زود آپ کنم..

بای بای

 

این متن کوچولو رو مخصوص عشقم مینویسم...

جاده ی عشق همسفر میخواست و من تورا برگزیدم به خاطر قلب مهربانت..زیرا در غریبانه ترین لحظه های دلتنگی یادم بودی...ومن امروز چشمانم را که در اقیانوس عشقت موج میزند تقدیمت میکنم...تا به احساسم شک نکنی..عشق من دستانم تشنه ی دستان توست و شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم..بر روی قلب پاکت مینویسم قصه ی عشق را تا بدانی صداقتی را که درچشمان تو دیدم عاشقم کرد..با تو می مانم بی انکه دغدغه ی فردا را داشته باشم... زیرا میدانم.. فردا بیشتر از امروز دوستت خواهم داشت..

  و در آخر 

                ما میرویم و عشق میماند....

                    پس عاشق باش که بمانی......

 

                      دوست دارم عشقم....
  

+ تاريـ خ جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 19:53 نويسـ نده ღصحراღ |

              

             
سلاااااااام دوست جونی هاام خوبییین؟
آخ دلم چقدر تنگِ شما و اینجا شده بودددد
چه خبرا، چیکار می کنین؟ تورو خدا از دستم ناراحت نشیناااااااا..بخدا کامپیوترم خراب بود و یه کمم درگیر درس و مدرسه بودم
نمی دونم چی بگم و از کجا شروع کنم. بذارین از مدرسه بگم.... و از کلاسمون
عاشقِ کلاس و همکلاسییامم

البته به استثنای یکی دو تاشون...وگرنه بقیه همه ماه و جیگرن
از اوایل آبان با یکی از بچه ها خیلی صمیمی شدم. اسمش مهشیدِ...صداش می کنم مهشید اژدهاااا
چرا اژدها؟ الان می گم...خیلی ساده ست   
چون هم ظاهر و هیکلش شبیه اژدهاست و هم مثل اژدهای گرسنه همه چیو می بلعه.
سیری ناپذیره! هر روز زنگ تفریح ها بدو بدو منو می بره جلو بوفه مدرسه و اشاره می کنه سمتِ پیراشکی ها.. و با گردن کج زُل می زنه توو چشام..یعنی برام پیراشکی بخررررBegging
منم که دل نازک! زود جیبیامو واسه اژدها خالی می کنم و جاش خودم گرسنگی می کشم. خونه که می رسم، از زورِ گرسنگی کف حال پهن می شم
عالمی داریم امسال تو کلاس. دبیرستان اصلا" قابل مقایسه با راهنمائی نیست
سرِ کلاس زبان...خانم معلم هم گفت لطفا" اغتشاش ایجاد نکن صحرا!آخه یکی هست توو کلاسمون(جزو همون یکی دوتا استثنا که دوسشون ندارم)برا همه درسی داوطلبه.. درس و غیر درس نداره! واسه همه چی داوطلبه.
آخه من نمی گم داوطلب بودن بدههههه..نه بد نیست! اما به شرط اینکه چیزی رو بلد باشی و داوطلب بشی!عشق اینو داره که بره پای تخته و ... نمی دونم چرا ایجوریه!
سرِ کلاس زبان طبق معمول خانممون یکی رو داوطلب خواست پای تخته.. و  باز طبق معمول نجفی(همون همیشه داوطلب)سریع دست بلند کرد و همین جوری که داشت می رفت جلو من خندم گرفت و آروم به بغل دستیم مهسا گفتم:این نجفی واسه مُردنم داوطلبه انگار...
اینو نجفی شنید و زیر لبی یه چیزی گفت بهم.. منم سریع گفتم جرأت داری بلند بگو جوابتو بشنووووو
که هیچی نگفت و وسط کلاس زد زیر گریه
خانممون ازش خواست بره دست و صورتشو بشوره و بیاد.. و بعد رو کرد به من و گفت کتابتو بردار و بیا جلو
منم پرسیدم چرا؟
که گفت تو بیا جلو ، می فهمی
منم رفتم جلوEmoticon و همون موقع نجفی ام برگشت سرکلاس
خانم بهم گفت از دوستت معذرت خواهی کن!
منم گفتم واسه چی؟ من حرفی بهش نزدم
... اگه کاری کرد بودم حتما" معذرت می خواستم. تازه اون زیر لبی به من حرف زد و... که خانم دید من کوتاه بیا نیستم، ازم خواست بعد این توو کلاس اغتشاش ایجاد نکنم و احترام دوستمو نگه دارمممممم
راستی بچه ها شب یلدام نزدیکه... امیدوارم شب یلدا به همتون خوش بگذره
خیلی حرفا می خواستم بزنم..اما الان باید برم درسم.سعی میکنم توو آپ های آینده بیشتر حرف بزنم براتون
از کسایی هم که این مدت نبودم بهم سر زدن و سراغمو گرفتن تشکر می کنم
کاشکی بتونم مهربونیتون رو جبران کنم
دوستون دارم...تا پست بعدی همتون رو به خدا جون می سپرم 

 

+ تاريـ خ یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 21:41 نويسـ نده ღصحراღ |


        

سلاااااااام دوست جوونام خوبین؟منم خوبم..
قرار بود مثه هر هفته پنجشنبه آپ کنم ولی این دو روز همش تو عروسی بودم که وقت نشد بیام و پست جدید بزنم... 
چند ماه بود منتظر عروسی دختر عموم نازیلا بودم که دوباره سارا اینارو ببینم. دل تو دلم نبود و خیلی خوشحال بودم. این مدت هم که همش درگیر درس و مدرسه بودم برای همین بیشتر بود شوقم! 
روز عروسی پنجشنبه بود و من اون روز مدرسه نرفتم...البته مامانم گفت برو من زنگ آخر میام دنبالت که بیای و آماده شی ولی من گفتم نههههه مامان نمیرم..نمی تونم توو عرض ۲ساعت آماده شم..انقدر به مامانم اصرار کردم که قبول کرد نرم مدرسه.. پنجشنبه ساعت ۹بیدار شدم و رفتم حموم

بعد اینکه از حموم اومدم بیرون لباسامو پوشیدمو یواش یواش موهامو درست کردمبعد دو ساعت 
موهامو درست کردم و لباسی که چند هفته پیش به خاطر همین عروسی خریده بودم و پوشیدم...مامانم وقتی منو دید گفت واااای صحرا چقدر خوشگل شدی...
الهی فدات شم.. و هی قربون صدقه م می رفت..منم به مامانم گفتم:مامان داستان همون سوسکه س که هی قربون دست و پای بلوری بچه ش می رفت؟؟
مامانمم گفت تعریف نمی کنی میگه چرا ازم تعریف نمی کنی!؟تعریفم که میکنی اینجوری میگه!من از دست تو چیکار کنم؟؟منم گفتم شوخی کردم. در ضمن وقتی مامانی مثه تو دارم معلومه که باید خوشگل باشم.. بعدش کلی قربون صدقه ی هم رفتیم..
وقتی کامل آماده شدیم زنگ زدیم به بابام و گفتیم ما آماده ایم(چون بابام گفته بود وقتی آماده شدین به من زنگ بزنین بیام دنبالتون)
وااای وقتی بابام و دیدم گفتم:وااای بابا جوون چقدر خوشتیپ شدی
من:بابا الان چه احساسی داری ۲تا خانوم خوشگل سوار ماشینت شدن؟
بابا:شما چه احساسی دارن یه آقای جنتلمن افتخار داده و اومده دنبالتون؟؟!؟
اگه مارو ول می کردن تا صبح از هم تعریف می کردیم و بیخیال عروسی می شدیم
بالاخره رسیدیم تالارو کم کم همه ی مهمونام رسیدن...فک کنم سارا اینا اولین نفری بودن که از همه زودتر اومده بودن...
گروه موزیک آماده بود و با اومدن مهمونا هنر نمایی شروع شد..

دیگه منو سارا نتونستیم مقاومت کنیم و رفتیم وسط کمرا همین جوری داشت میچرخید واسه خودشتوپپمو توپه توپم...بیا بده لپو، بیا بده لپووو...بابا بدو بده لپووووودیگه داشت قرا به اوج می رسید که یه لحظه صدای سوت و کف رفت هوا...که دیدیم عروس و داماد وارد شدن و تالار رفت رو هواتا چشم منو سارا به نازیلا افتاد۲تامونم دهَناموناینجوری شد!!یعنی این همون نازیلاس؟؟!!؟خیلی خوشگل شده بود، ولی داماد...اصلا" خووب نبود...منکه خوشم نیومد...
 من که اصلا" از نازیلا چشم بر نمی داشتم..دخترای فامیل همه وسط بودن. من که حواسم به کسی نبود و داشتم کار خودمو می کردم..آهنگ عوض شد. این حس قشنگو مدیون تو هستم..تو با منی و من از عشق تو مستم دستاتو می گیرم...با سارا دستامونو دادیم به همو دوباره اون وسط گرد و خاک راه انداختیم...
اون دوتا کوچولو هام(پارسا و سما)همش باهم دعوا می کردنبیشتر سما پارسا رو می زد
بعد کلی رقصیدنو عکس انداختن کم کم آماده ی رفتن شدیم...هرکس رفت خونه ی خودش که کمی استراحت کنه و دوباره برگرده تالار واسه شام..مام برگشتیم خونه و لباسامونو عوض کردیم و دوباره برگشتیم تالار...توو حیاط تالار بودیم که سارا اینام رسیدن و همگی رفتیم توو.
بعد این که شام خوردیم..توو حیاط تالار مردا جلوی عروس و داماد رقصیدن و منو سارا هم دنبال این بودیم که یکیو سوژه کنیم و بخندیم که چشمون افتاد به یکی از پسرا که فک کنم از فک و فامیل های داماد بود...وااای یک باحال می رقصید..منو سارا که از خنده داشتیم می مردیم
انقدر بهش خندیدیم که فک کنم بیچاره فهمیدو دیگه نرقصید..
بعد اینکه مردا رقصشون تموم شد همه سوار ماشینا شدیم و افتادیم دنبال ماشین عروس..بوق بوق بوقparty
ما که دقیقا" از کنار ماشین عروس می رفتیم..وااای خیلی خوش گذشت...
بعد کمی گشتن توو شهر رفتیم خونه ی بابای داماد و اونجا دیگه زنا و مردا قاطی شدن رقص و پایکوبی به اوجش رسید...شب خیلی قشنگی بود... آرزو کردم همه ی کسایی که واقعا" همدیگه رو دوست دارن به هم برسن و خوشبخت باشن...دیگه نمی دونم کی بود برگشتیم خونه.من که دیگه بعد از اون همه رقص نا نداشتم تکون بخورم.رفتم تو اتاقمو ولو شدم
امروزم صبح به زور از خواب بیدار شدم.رفتم حمومهنوز خوابم میومد..از حموم که اومدم به توصیه ی مامانم خودمو حسابی خشک کردم

چون این روزا اینجا خیلی هوا سرد شده منم که تا باد بهم میخوره مریض میشم و میافتم یه گوشه.
ترجیح دادم به حرف مامانم گوش بدم تا از مراسم پایتختی بعد از ظهر نمونم.
واای تکالیف فردا هنوز مونده.. باید تا از مراسم برگشتیم بشینم پای درسم..
قربونتون برم...
مواظب خودتون باشین همگی..منم هستم
تا هفته ی دیگه همتونو به خدا میسپارم..
دوستون دارم، بای

+ تاريـ خ جمعه هفتم آبان 1389ساعت 13:53 نويسـ نده ღصحراღ |


    
          

سلام دوستای گلم خوبین؟؟؟چه خبراااااا؟؟دیگه از مدرسه نمی پرسم که حالم بهم میخوره...!!
من این هفته مریض بودم...کمرم درد میکرد....رفتم دکتر یه عالمه قرص و شربت داد، دوتام آمپول
وااااااااای تا آمپول هارو دیدم مثه بچه ها گریه کردم
بعد اینکه آمپول هارو زدم و برگشتم خونه دوباره گریه کردم...دکتر گفت اگه تا دو روز کمر دردت بهتر
نشد باید بری آزمایش و عکس بگیری...بابام خیلی نگران بود..هی می گفت آقای دکتر خووب میشه؟؟؟
دکترم میگفت:بله خووب میشه، جای نگرانی نیست...
بعد دو روز بازم کمر درد داشتم اصلا" بهتر نشده بود...بالاخره رفتم از کمرم عکس انداختن و بابام
عکس و نشون دکتر داد، دکترم گفت انقدر بد نشستی بین مهره های کمرت فاصله افتاده...
تازه یادم افتاد سر کلاس چه جوری میشینم...همیشه دوستام بهم میگن:می خوای یه بالش و پتو هم بهت بدیم؟؟!!؟؟منم می گم آره خیلی خووب میشه
حالا بگذریم...امروز مارو از طرف مدرسه برده بودن خونه ی سالمندان
واااااای چقدر گریه کردیم..
خیلی ناراحت شدم وقتی پیرمرد و پیرزنا رو دیدم...بیشتر دوستام داشتن گریه می کردن..واقعا" چه بچه هایی پیدا میشه!!!! آخه مگه آدم باباو مامانشو میذاره سالمندان!!؟؟!
دوستم مهسا وقتی دید دارم گریه می کنم و حالم خووب نیست اومد کنارم و گفت زیاد گریه نکن...آخرو عاقبت توام با همینا زندگی می کنی..!!منم تو گریه و خنده گفتم گمشو...خودت قبل من اینجایی...
بعد یه ساعت که تو خونه سالمندان بودیم، موقع برگشت هی به خانوم مدیرمون گفتیم بریم اتاقای دیگرم ببینیم. چون ما فقط از سالن دیدن کرده بودیم..ولی قبول نکرد و گفت:وقت نداریم تازه اگه بریم دوباره شما گریه می کنین اونام ناراحت میشن..
همگی سوار مینی بوس شدیم و برگشتیم مدرسه...توو راه خیلی خوش گذشت
Smileysبعد ۲۰دقیقه رسیدیم مدرسه..دیگه نرفتیم سر کلاس همگی رفتیم حیاط و هر کس رفت یه گوشه...منو مریم و مهسا و فائزه هم رفتیم یه گوشه نشستیم زیر درخت...
مریم:روحیه م خراب شد واسه چی مارو می برن خوونه ی سالمندان؟؟!؟که چی بشه؟؟دوست دارن مارو ناراحت کنن!!
مهسا:مثلا" می خوان ما عبرت بگیریم و از این کارو نکنیم...و مامان و بابامونو اذیت نکنیم..
فائزه:نه که مام عبرت گرفتیم!!!تا میرسیم خوونه دعوا شروع میشه!!!
من: نه، من که اصلا" با مامان جوونم دعوا نمی کنم..ولی به شوخی چرااا!یه متلک هایی می ندازم...
همین جوری داشتیم حرف میزدیم که یکی از دوستام اومدو نشست رو کمرم!!!وااااااااااای
بهارهههههههههههههههههههههههههههه؟؟!!؟چه خبرته؟؟مگه نمیدونی کمرم درد میکنه؟؟!!؟؟
إإإإ کمرت درد می کنه!!ببخشید...! اینو گفت و محکم تر به کمرم فشار اورد!! دیگه داشت گریه م می گرفت که پا شد...بهاره خیلی خری کمرم درد کرداونم مقنعه مو کشیدو رفت...
همین موقع زنگ رو زدن و مام با عجله از مدرسه اومدیم بیرون و از هم خداحافظی کردیم که بریم سوار سرویسا شیم. دیدم یکی صدام می زنه. برگشتم دیدم سونیا دخترخاله ام اومده دنبالم. وااااای چقدر خوشحال شدم از دیدنششششش و پریدم تو بغلش.. و با هم برگشتیم خونه. تا رسیدمم نشستم پای کامپیوترکه پست این هفته رو بنویسم. سونیا هم هی غر می زد که حالا بعدا" می نویسی، فعلا" بیا فال قهوه بگیریم.
راستی قرار بود دیگه کمتر از مدرسه و اتفاقاش بنویسم اما می بینم این آپم مثل پستهای آخر، همش از مدرسه و بچه ها نوشتم.
خوب اشکالی نداره. آخه اتفاق جالبی نمیافته که ازش بنویسم!
خوب.. دیگه حرفی نمونده، پس کم کم برم. دوباره هفته بعد اینجام. با یه عالمه حرف دیگه. خدا کنه این هفته اتفاقای خوب خوب بیافته تا منم بیام و همه رو براتون تعریف کنم.
پ ن:با آیناز قهریم!! حالا حالا هام قصد صلح نداریم. تقصیر من نیست. خودش خواست!!

بای

+ تاريـ خ پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 15:5 نويسـ نده ღصحراღ |



          

سلام دوست جوونام خوبین؟منم خوبم
بازم پنجشنبه شد و اومدم یه آپ باحال کنم
چطور مطورین بچه ها؟!
این هفته مدرسه چطور بود؟!! خوب درساتونو خوندین؟
وااای ما یه خانم معاون داریم انقدر عقده ایههههه.. فقط دوست داره حال بچه ها کنه تو قوطیهیشکی ازش خوشش نمیاد. عین روح سرگردان سرک می کشه تو کلاسا
این هفته، فک کنم یکشنبه بود! خواب موندم. چشمامو که وا کردم دیدممم وااااااایییییی ساعت ۸!! انقدر استرس داشتم که نگوو. زنگ زدم به بابا که بیاد منو ببره مدرسه.. خودمم نفهمیدم چجوری آماده شدم و دویدم طرف مدرسه خانم معاون تا مارو دید گفت ببینم صحرا خانم صبح واسه چی تا منو تو کوچه دیدی خودتو قایم کردی؟!! گفتم خانم مااااااا؟؟؟؟
گفت بله شماااااااا
گفتم خانم من الان میام مدرسه خواب مونده بودم و بابامو بهش نشون دادم. و اونم که انگار تازه بابامو دید دست و پاشو جمع کرد
بابام که رفت.. منم رفتم سر کلاس!! بچه ها دورمو گرفتنmade by Laie   و گفتن وااااای صحرایی تا الان کجا بودی؟! منم با یه نیشخند گفتم خواب موندم.. بچه هام گفتن خوش بحالت که نبومدی. خانم امینی(درس مطالعات)از همه مون درس پرسید همه زیر۱۰شدیم. منم یه عالمه خوشحال شدم بخاطر خواب موندنِ به موقع
زنگ تفریح که شد، بازم خانم حنیفه(همون معاونمون)اومد سراغم که صحرا ولی صبح تو اون کوچه تو بودیااا.. واای چقدر دوست داشتم خفه اش کنم. تازه جایی رو که اون می گفت مسیر من نبود و خونمون یه عالمه فاصله داشت از اونجا!! آخرش فهمیدیم منو با یکی دیگه از دوستام اشتباهی گرفته بود.
این هفته قرار بود بچه های مدرسه رو ببرن سیرک. خیلی خوشحال بودم. می دونستم با دوستام خوش میگذره
رفتیم
girl.. یه عالمه حیوونای خوشگل اونجا بود. شیر، خرس، تمساح(شکل خانم حنیفه مون بود)مار بوااا و... خیلی بهمون خوش گذشت. کلی گفتیم و خنددیدم با عاطفه جون
یادتونه خانم ریاضی مون؟!! همون که گفت سر کلاسم خنده!ممنوع!!!!
دیروز که باهاش ۴ساعت درس داشتیم، چند بار به مهسا تذکر داد که حرف نزنه. لامصب مهسام عین رادیو می مونه فقط حررررررررررف میزنه سر کلاس!! من و مهسام کنار هم می شینیم.. یعنی مهسا، وسط من و مریم جون می شینه. یهو دیدم خانم با سرعت ۱۸۰داره به سمت ما میاداول فکر کردم میاد سمت من! چقدر ترسیدم!! ولی اومد و با عصبانیت سر مهسا داد کشید و گفت مگه من با شما شوخی دارم؟!! چند بار باید تذکر بدم؟!!! از کلاسم برو بیرووووووووووووووون!!
خلاصه انقدر تو این کلاسها بهمون استرس وارد می کنن که فکر کنم وزن کم کردم.
داره آپم طولانی می شه. اما چند هفته ی پیش قول دادم شعری رو که مامانی جونم وقتی بچه بودم برام گقته، اینجا براتون بنویسم.
ازش بخاطر شعر قشنگش ممنونم و آرزو می کنم دختر خوبی براش باشم و یه روزی بتونه بهم افتخار کنه.
     دوست دارم مامان جووووووووووونم
i love you 2

     مایه ی آرامشِ قلبم تویی صحرای من

    می پرستم من تو را ای غنچه ام صحرای من

    با تو دارد خاطرات تلخ و شیرین این دلم

     از خدا خواهم همیشه شاد باشی در برم

     خنده های دلکشت در زندگی شادم کند

     گریه هایت دخترِ نازم پریشانم کند

     تو گلِ رعنای من، من بلبلت ای نازنین

     می شوم از دوری ات هر لحظه غمگین و غمین

     در وجودم عشق تو همواره افزون می شود

     دیدگانم شاهد رشد و نُموت می شود

      تا برایت می سرایم قطعه ای از شعر ناب

      می کنی آن دم تبسم، می روی آن دم به خواب

      دیدنِ خوابت عجب زیبا بُود بر مادرت

      مادرت قربان تو، قربان آن جان و تنت

       خاطرِ نازش خدایا هرگز آزرده مکن

       تا بُود در زندگی هرگز پریشانش مکن

        

       بای تا پنجشنبه ی هفته ی آینده

 

+ تاريـ خ پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 13:46 نويسـ نده ღصحراღ |

 



شلام شلام...دوست جوونای خودم خوبین...؟؟منم خوبم... 
خب چه خبراااا؟؟با درس و مدرسه چیکار می کنینراضی هستین...؟؟ من که نه تا اسم مدرسه و درس و...میاد حالم بد می شه    
اولین روزی که رفتم خیلی خوشحال بودم    داشتم از ذوق میمردم...!بزارین از اول تعریف کنم
...
از شب چهارشنبه هی لحظه شماری می کردم که برم و دوستامو ببینم..
صبح پنجشنبه ساعت ۶با صدای مامانم که از اتاق خودش داد میزد:صحرااااااااااااااااااااا بیدار شووووووو دیر شد...به زور بیدار شدم
..
زود آماده شدم و لباسامو پوشیدم بعد بابام منو رسوند مدرسه...
هیجان شروع شد..    
اولین نفری که توو حیاط مدرسه دیدم عاطفه بود، یکی از دوستای صمیمیم که از دوره ی پیش دبستانی باهم دوست بودیم
..
وااااااااااااااای عاطفه  دوتایی پریدیم توو بغل هم       کلی همدیگه رو بوسیدیم و شروع کردیم به چرت و پرت گفتن...
یواش یواش سرو کله ی دوستای دیگمم پیداشون شد..دوباره با همه شون بغل و روبوسی و.....
خوشحالی من چند دقیقه طول نکشید...!!!!
آخه وقتی رفتیم لیست کلاس هارو نگاه کنیم دیدم اسمم تو کلاسی که همه دوستام هستن، نیست  شروع گریه و زاری که چراااااا با دوستام توو یه کلاس نیستم  
باور می کنید همه ی دوستام توو یه کلاس بودن فقط منو عاطفه توو یه کلاس دیگه بودیم...  
خب توو کلاسی که من بودم خیلی از دوستام بودن مثلا" مریم که از اول دبستان باهاش دوست بودم، فقط دوم و سوم راهنمائی باهاش نبودم...فائزه، با اونم از دبستان دوست بودم..هم همسایه مون بودن...بعد مهسا که با اونم از پنجم دبستان دوست بودم... پوران یادتونه؟ همون که دختر یکی از فامیلامون بود و قرار بود از امسال باهام تو یه مدرسه باشه؟!! یک هفته ی اول رو با هم کلاسی بودیم که خبر رسید      از مدرسه ی نمونه قبول شده و باید بره(آخه اسمش تو لیست ذخیره ها بود)انقدر خوشحال بودم از اینکه دیگه با پوری تو یه کلاس نیستم
 آخه اگه اون همکلاسیم بود، من امسال باید روزانه ۲۸ساعت درس می خوندم تا تویه فامیل ضایع نشم. اخه پوری نابغه ست و مامان خانم منو با اون مقایسه می کنه .. بدم میااااااااااد از این کار
خیالم از بابت پوری راحت شد. ما کلاسAبودیم و دوستام کلاسB...همه ی دوستایی که توو سوم راهنمائی باهاشون بودم اونجا بودن...(پریا ها،الهه،مائده جوووووونم،سروین،سودا،هانیه ها،نگین،دلناز
)
اوووف خیلی به مدیر مدرسه اصرار کردم ولی گفت تعویض نمی کنیم   بالاخره اون روز کلا" گریه کردم...مریمم می گفت:یعنی پیش ما بهت خوش نمی گذره که دوست داری بری اون یکی کلاس؟؟؟
منم می گفتم چراااا ولی
...
تنها دل خوشیم این بود که عاطفه پیشمه
...
بعداز ۲ساعت سرپا ایستادن رفتیم سر کلاس...اصلا"مدرسه جدیدمو دوست نداشتم...عاطفه گفت: من به زورم که شده میرم اون یکی کلاس...
و آخر سرم رفت... دلم می خواست خفش کنم نامردو..
از شانس یه نفرم می خواست از کلاسبBبیاد کلاس ما...عاطفه با اون تعویض کرد...دیگه غم عالم ریخته بود توو دلم
...
انقدر به مدیر اصرار کردم که خودشم کلافه شده بود...ولی بازم تعویض نکرد..گفت ظرفیت پره نمیشه
...
منم دیگه خسته شده بودم..مجبور بودم توو کلاسی که هستم بمونم
...
چند روز گذشت دیگه به کلاس و بچه ها عادت کردم  راستش بدم نبود کلی دوست با حال پیدا کردمولی هنوز بیشتر زنگای تفریح میرم پیش دوستام...
حالا بگذریم...امروز انقدر توو مدرسه بهم خوش گذشت که نگو  
بچه های کلاس خیلی با حالن خیلییییییی...برای همه چی پایه ن   
حالا اگه خدا بخواد من نماینده ی کلاسم ولی از همه شیطون ترم... معرفی می کنم خودمو.. خانمTNT   
تا زنگ تفریح و میزنن عوض اینکه بچه هارو ساکت کنم خودمم قاطی بچه ها میشم کلاس و میزنیم بهم 
حالا از معلم ها نمیگم حالتون بهم می خوره...اینا معلمامونن  میترسم ازشوووووووون...
معلم ریاضی که واقعا" ترسناکه...همون جلسه ی اول گفت:هرکی توو کلاس من، لبخند بزنه میره بیرون...تا اینو گفت منو دوستم رویا بهم نگاه کردیم و گفتیم:وااااای بدبخت شدیم هیولای دو سره!!  همش داشتم خودمو بدونه نیشنخد(شما بخونین لبخند) تصور می کردم!! خدایا مگه میشد آخه...!!؟
بهتون خلاصه بگم نمی تونیم توو کلاسش نفس بکشیم... و من هنوز تو حسرت یک لبخند کوچیکم... و داره یادم می ره خندیدن
و اما معلم فیزیک!!!وااااای دبل بداخلاق
حالا چهارشنبه هام زنگ اول فیزیک داریم زنگ دوم و سوم ریاضی
!!!
دیروز پدر همه در اومده بود...فیزیک که تا ثانیه ی آخر داشت مسئله حل میکرد  ریاضی هم که نگو قیافه ها همه    اینجوری بود
...
اووووف چقدر نوشتم...بازم مثل همیشه یه طومار حرف
!!!
دیگه برم ناهار بخورم دارم     از گرسنگی میمیرم      
دوستای عزیزم خیلی دوستون دارم    
فعلا" بای بای

+ تاريـ خ پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 15:21 نويسـ نده ღصحراღ |

 

سلام دوستای گلم خوبید؟؟؟ای منم خوبم
...
خوب کجا بودم...؟؟آهان یادم افتاد اون روز بعد از اینکه از استخر برگشتیم
چون خیلی خسته بودیم کمی استراحت کردیم.
اون شب دیگه جایی نرفتیم، قرار بود فردا اون یکی عموم و دخترش بیان تهران. و نازیلا(دختر عموم) یه سری وسایل واسه خودش بخره آخه یه ماه دیگه عروسیشه. می خواست کم و کسری هاشو از اونجا بخره
...
فرداش ظهر ساعت ۲بود که عموم و نازیلا رسیدن خونه ی سارا اینا،بعد خوردن ناهار و کمی استراحت نازیلا و زن عموم رفتن بیرون.منو سارا نرفتیم
...
حدودا"۵روز کشید تا تمام خریداشو انجام دادن و منم با اونا برگشتم
.
خلاصه خیلی بهم خوش گذشت توو راه برگشتم کلی گفتیم و خندیدیم و می تونم بگم یه سفر پرخاطره بود برام...
حالا می خوام یه موضوعی رو تعریف کنم، موضوعی که باعث شد من الان
آپ کنم،بعد این همه مدت
...
چند روز بود که از تهران برگشته بودم...هنوز آینازو ندیده بودم فقط یکی دو بار تلفنی با هم حرف زده بودیم
...
اون روز من و خاله یلدا و مامانم و مامان جوونم(مامان بزرگم) رفته بودیم بیرون،همون روزم آیناز اینا رفته بودن عروسی دختر عمه ش
.
ساعت ۸بود که ما برگشتیم خونه،مامان بزرگم و خالم داشتن وسایل شام و آمده می کردن. منم سرمو گذاشته بودم رو پای مامانم باهاش حرف می زدم
...
یهو تلفن زنگ خورد من جواب دادم مامان آیناز بود...
خاله مهین:سلام صحرا مامان جوون خونه س
؟؟
صداش یه جوری بود!!!
من:آره
خاله مهین:صداش کن، کارش دارم
...
نمی دونم چرا ترسیدم..
رفتم آشپزخونه و مامان جوونم و صدا زدم و گفتم خاله مهین پای تلفن کارت داره
..
مامان بزرگمم کمی نگران شد و گفت چه زود از عروسی برگشتن
!!!
مامان جوونم رفت پای تلفن و بعد از سلام و احوال پرسی نمی دونم خاله
چی گفت که رنگ مامان جوونم پرید و چشاشو بست...
بعد از چند دقیقه مامان جوونم گغت کدوم بیمارستان؟؟؟؟
تا اینو گفت منو مامانم و خالم با تعجب به هم نگاه کردیم...هیچکدوم نمی تونستیم چیزی بگیمکه مامان جوونم خداحافظی کرد
.
دیدیم مامان جوونم  بغضش گرفته... خالم زود گفت:مامان چی شده؟؟؟
مامان جوونم گفت:آیناز و آیسودا تصادف کردن خاله گفت بیاین شما آیسودا رو ببرین خونه ولی آیناز...
بعد زد زیر گریه...مامانم زود گفت آیناز چی؟؟؟چی شده
؟؟؟
من که پاهام چسبیده بود زمین و اشکام می ریخت...
مامان جوونم گفت خاله می گه آیناز...بازم نتونست حرفشو تموم کنه
...
واااای خدایا یعنی چه اتفاقی افتاده بود!! چی شده بود...؟ خاله به مامان جوونم چی گفت که اون انقدر حالش بد شد؟؟؟
با چه حالی آماده شدیم و رفتیم بیمارستان...دیدیم آیسودا و مامانش و عمه ش توو حیاط بیمارستانن، مامان جوونم زود گفت آیناز کو؟؟آیناز کجاست؟؟
خاله مهین گفت آینازو بردن...بردن اون بیمارستانِ...که برای عمل آماده اش کنن
...
تا اینو گفت
مامان جوونم غش کرد و افتاد. عمه ی آیناز گفت:شما آیسودا رو ببرین خونه خیلی ترسیده...تا اون لحظه انگار اصلا" حواس هیچ کدوممون به آیسودای کوچولو نبود . همه تو فکر آیناز بودیم..
دوباره منو مامانم و خالم و آیسودا برگشتیم خونه ولی مامان جوونم که یکم بعد به هوش اومد گفت می مونه و ما خودمون برگردیم خونه
..
۱۵دقیقه بعد رسیدیم خونه. توو حیاط تازه چشمم افتاد به لباس آیسودا
لباس سفیدش کلا" خون بودبا زور لباسشو در آوردیم  تمام بدنش زخم بود...داشتم دیوونه می شدم..دل نداشتم بدنشو ببینم.. یه جاهایی شو باند پیچی کرده بودن. شونه و دستاشو
...
همه مون زدیم زیر گریه به حال آیسوداداشتم به این فکر می کردم آیسودا با همه ی بچگیش چقدر مقاومه!! با اینکه ضربه دیده بود و ترسیده بود صداشم در نمیاومد...
رفتیم خونه یه لباس راحتی دادم به آیسودا و پرسیدم آیسودا؟آیناز حالش چه جوریه؟؟دیدیش؟؟ اصلا" چی شد که این اتفاق افتاد...؟ مگه نرفتین عروسی!!
آیسودا گفت:عروسی که تموم شد فامیل ها رفتن خونه ی عروس، ما نرفتیم. تو تالار بودیم که آیناز رفت به مامانم گفت:مامان تا مهمونا برگردن و وقت شام بشه منو آیسودا میریم پارک.مامانمم قبول کرد
...
مام راه افتادیم...(اون تالاری که اونا اون شب عروسی رفته بودن روبوری پارکه که بین شون جاده ست... یه جاده ی پر رفت و امد و خطرناک!!)می خواستیم از جاده رد شیم.. ۲،۳قدم رفته بودیم جلو
یه ماشین با سرعت داشت میومد و من اصلا" حواسم نبود به چیزی
...
آیناز دسته منو گرفت و کشید عقب که... از پشت سر یه ماشینه دیگه هم با سرعت میامد طرف ما...وسط ۲تا ماشین موندیم...من چشامو بستم و دست آینازو محکم فشار دادم...فقط حس کردم یه باد تند اومد و من و آینازو بلندمون کرد و بعدش دوتایی افتادیم..
وقتی چشامو باز کردم دیدم آیناز افتاده رو زمین و کل صورتش خوونه
بعد عمو هام و عمه هام زود مارو بغل کردن و بردن بیمارستان.دیگه چیزی نمی دونم..
بغضم گرفته بود..انقدر گریه کردم
واسه آیسودا یه جا انداختیم و گفتیم استراحت کن..خیلی حالم بد بود
...
فقط من نه، خالمو مامانم داشتن گریه می کردن...هی با خودم می گفتم
صورت خوشگل آیناز خراب شدچشای خوشگلشالان داره درد می کشهآیسودا با زور خوابش برد ولی ما هنوز بیدار بودیم، ساعت ۲ بود مامان جوونم زنگ زد و گفت:حال آیسودا چطوره؟منم گفتم خوابیده
پرسیدم مامان جوون حال آیناز چطوره؟؟
ماما جوون:پیشونیش ۳۰تا بخیه خورده
!
من:۳۰تا!!!!!!قیافه ش خراب شده؟؟!!
مامان جوون:نمی دونم،ولی جراحش جراح پلاستیک بود فک نکنم جاش زیاد معلوم شه
.
من:باشه،پس فعلا" خداحافظ
..
مامان جوون:مواظب آیسودا باشین، خداحافظ.
شب و نتونستم بخوابم..آیسودا فقط ناله می کردواای دلم واسش می سوختیاد اون روزهایی میافتادم که با آیناز اذیتش می کردیم.. اون روزی که تو حیاط خونه ی مامان جون موهاشو کشیدم و....و اون فقط گریه کرد
فردا صبح ساعت ۹مامان جوونم برگشت خونه، کمی استراحت کرد.ساعت ۱۲ بود عمه ی آیناز زنگ زد گفت آیسودا رو بیارین خونه خودشون، مام داریم آینازو میاریم.رفتیم خونه ی آیناز اینا جلوی خونه شون بودیم که اونام رسیدن
لحظه ی اولی که دیدمش شوکه شدم...وااای خدایا آیناز بود؟؟اون صورت ماهش چی شده بود!!همه ی صورتش،اون چشای قشنگش زیر باند مخفی بود
...
حالا خدا رو شکر که به خیر گذشتهر کی اون دوتا خواهرو میدید می گفت:زنده موندنشون شبیه معجزه س و باید خدا رو شکر کرد به خاطراینکه اون دو تارو دوباره بهمون بخشیدالبته آیناز فداکاری بزرگی کرده بود... چون وقتی ماشین با اون سرعت داشته بهشون نزدیک می شده آیسودا رو کنار می کشه و تا بیاد خودشو بکشه کنار.. و ماشین بهشون می زنه و.... همون روزها که با آیناز حرف می زدیم بهش گفتم چند سال دیگه اسمت رو تو کتابا می نویسن.. یادت هست داستان دهقان فداکار؟ که جون خودشو برای نجات مسافرای قطار به خطر انداخت؟ قصه ی تو هم قصه ی خواهر فداکاری می شه که بخاطر آبجی کوچیکش خودشو فدا کرد
!!
همه می خندیدن به حرف من.. اما واقعیت همین بود...
خب بچه ها مثل همیشه زیاد نوشتم. تازه از مدرسه هم برگشته بودم که نشستم پای نوشتن.خیلییی خسته م... مامانمم اینجا تو اتاق من خوابیده هی صدام میزنه که بیا پیشم بخواابموقع نوشتنم هی صدام میزد تمرکزم و بهم میزد
من برم دیگه تا این مامان خانوم کچلم نکرده

*پ ن.نرگس خووبم آجی قشنگه خیلی دوست دارم امیدوارم هرچه زودتر دوباره بیایی پیشم

+ تاريـ خ پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 15:26 نويسـ نده ღصحراღ |


   

سلام سلام من اومدم...چطورین؟؟
دلم واسه تک تکتون تنگ شده بود
چه خبراااا؟؟وااااااای نمی دونید الان چقدر خوشحالم که اینجام، از ذوق نمی دونم واسه نوشتن از کجا شروع کنم...!!
شب آخر که قرار بود فرداش برم تهران با مامانم ۲ ساعت نشستیم توو حیاط و حرف زدیم،خونه ی مامان بزرگم بودیم،مامان بزرگم رفته بود جایی و خاله یلدام توو خونه داشت غذا درست می کرد.
منم سرمو گذاشته بودم رو پای مامانم و حرف می زدیم...مامانم داشت از بچگی هام می گفت... وقتی نی نی بودم
اوووووووه خیلی حرف زدیم از گذشته و آینده! داشت دلم برای مامانم تنگ می شدواااای من چجوری باید می رفتم تنهایی؟ بار اولی بود که داشتم تنهایی می رفتم جایی..
اون شب من و مامانم کلی با هم حرف زدیم و در آخر مامانم سفارش کرد اونجا که می رم شبا مسواک یادم نره،زیاد شیطونی نکنم و زن عمو رو اذیت نکنم
...
موقعه خواب که شد مامانم شعری رو که وقتی خیلی کوچیک بودم برای من گفته بود رو خوند برام...البته مامانم خیلی شعر می گفت تا چند سال پیشدفتر شعراشو هنوز دارهمن شعری رو که واسم گفته رو خیلی دوست دارم.
مامان اون شب شعرو بای صدای ناز و مهربونش تو گوشم زمزمه کرددیگه داشت گریه ام می گرفت
فرداش یعنی شنبه، ظهر ساعت ۳ را افتادیم،توو راه که اتفاق خاصی نیفتاد، ولی کلی با عموم گفتیم و خندیدیم، می دونستم تو راه با عموم بهم خوش میگذره.
آخه عمو رسولم آدم خیلی شوخ و اهل بگو بخندهیکی دو ساعت مونده بود برسیم دیگه حوصله م سر رفته بود و کلافه
بودم،کلا" دپرس بودم که یکی از دخترای فامیل یه اس ام اس با حال برام فرستاد کلی خندیدمالانم که یادش میوفتم خندم می گیرهبذارین براتون بنویسم چی بود(۵ حقیقت زندگی:۱ با زبونت نمی تونی همه ی دندوناتو لمس کنی۲ اونقدر احمقی که الان داری این کارو می کنی۳ نیشت بازه۴ هنوزم که هنوزه داری میخندی۵ تو فکر اینی که اینو به یه احمق تر از خودتم بفرستی...
)
حالا نمی دونم شما خوشتون اومد یا نه، ولی من خیلی خوشم اومد.
بالاخره رسیدیم. بعد ۲۰ دقیقه جلوی خونه بودیم...بالا که رفتیم تا عموم درو باز کرد سما و پارسا بدو بدو اومدن جلو، جانمممممممممم، نی نی کوچولوهای شیطون منهردوشونو یه عالمه بغل کردم و بوسیدمشونکه سارا اومد و
پریدیم توو بغل هم و محکم همدیگه رو بوس کردیم
دوتامونم نمی دونستیم از خوشحالی چیکار کنیم، کسی هم نمی تونست مارو از هم جدا کنهو بعد زن عمومبازم بغل و بوس و کلی تعارف و خوش آمد گویی و از این جور حرفها...
 
چمدونم رو بردم اتاق سارا و لباسامو عوض کردم. وااااای چقدر خسته بودم. دیدم اگه یه دوش بگیرم سرحال تر می شم،
رفتم سر وسیله هام حوله مو برداشتم و پیش به سوی حموم
از حموم که اومدم بیرون غذا آماده بود شام خوردم و چون خیلی خسته بودم زود خوابم برد
دقیقا" صبح ساعت ۷ با صدای سما و پارسا بیدار شدم...انقدر از دستشون حرص خوردم که نگوسارا قبل من بیدار شده بود. با یه لبخند بهم گفت: اینا هر روز اینجورین...تو دلم گفتم وااااااااااااای مامانپا شدم دست و صورتمو شستم و به اصرار زن عموم صبحونه خوردم، آخه من اصلا" صبحونه نمی خورم ولی زن عموم گفت باید بخوری
...داشتم کم کم با قوانین خونه شون آشنا می شدم. اول اینکه صبح زود با نعره ی اون دو تا کوچولو بیدار می شدم و دوم اینکه باید حتما" صبحونه می خوردم
دقیقا" از همون روز اول با سارا برنامه چیدیم که کجاها بریم،

روز اول رفتیم میلاد نور کلی گشتیم و خرید کردیمخیلی خوش گذشت...و به خاطر اینکه عمو و زن عموی بنده روزه نمی گرفتن(خوب اون موقع که من رفتم اونجا هنوز ماه رمضون تموم نشده بود

وسایل شام رو گرفتیم و برگشتیم خونه، تا زن عمو شام و آماده کنه. من و سارام نشستیم با هم حرف بزنیم،طبق معمول سارا خانوم از آقا والا تعریف می کرد(آقای دوست پسرش)یکم بعد زن عمو صدامون زد که بریم شام بخوریم،شام و خوردیم دوباره برگشتیم اتاق و نشستیم به حرف زدن
.
دوباره برای فردا برنامه چیدیم و قرار شد بریم گلستان.. دیر وقت بود که خوابیدیم. و دوباره صبح با صدای اون ۲ تا جونوربیدارشدیم و دوباره مراسم صبحونه و...
عصری رفتیم گلستان باز خیلی خوش گذشت کلی گشتیم و شامم همون جا خوردیم.
روز بعد قرار گذاشتیم بریم پارک ارم...واااااااای خیلیییییییی خوش گذشتترن سوار شدیم،سفینه،سورتمه،مکس،سرسره معلق،سینما ۳ بعدی هم رفتیم... خلاصه جای همتون خالی خیلی خوش گذشت
.
فرداش یه سر رفتیم خونه ی مامان بزرگ سارا(خونه خاله بابام. عموم و زن عموم پسر خاله دختر خاله ن)اونجام بد نبود،فیلم نگاه کردیم،بابا بزرگ سارا برد پارک نزدیک خونه شون.
ساعت ۶ بود برگشتیم خونه تا زن عموم شام و آماده کنه. منو سارام کمی آهنگ گوش کردیم..
شام خوردیم و همه فیلمها رو جراحت،ملکوت،در مسیر زاینده رود رو پشت سر هم نگاه کردیم و خوابیدیم. البته فقط بچه ها و زن عمو و عموم خوابیدن، منو سارا بیدار بودیم سارا که تا ساعت ۲،۳ اس ام اس بازی می کرد منم کتاب می خوندم
.
فرداش رفتیم سپهر(وااااای خسته شدم! حالا دارم بیشترشو سانسور می کنم)یه روزم رفتیم کرج خونه ی دایی سارا،
پسر خاله محمد
تازه ازدواج کردهاون شب خونه شون  خیلی بهمون خوش کذشت، مامان بزرگ و بابا بزرگ سارا و خاله شم اومده بودن
.
طبق معمول تا ساعت ۳ شب بیدار بودیم
...
فردا صبحش ساعت ۱۰ را افتادیم و۱۱ رسیدیم خونه، و چون از دیروز قرار بود وقتی از خونه ی محمد اینا برگشتیم بریم استخر، دوباره راه افتادیم
..
اول می خواستیم بریم ونک پارک، ولی بسته بود. مجبور شدیم بریم اکباتان.خیلی خوش گذشت آخه استخرش رو باز بودزیاد توو آب نبودیم، ۴ ساعتش دراز کشیدیم جلوی آفتاب.
برنز شده بودیم البته زیاد معلوم نبود، ولی همه می گفتن خیلی فرق کردیمن ولی دلم می خواست شکلاتی شم
غروب بود خسته برگشتیم خونه...
واااااای به خدا دیگه خسته شدمبذارین بقییشو بیام بعدا" تعریف کنم براتون.. دوست جونای خوبم مرسی این مدت نبودم به یادم بودین و بهم سر زدین.
خیلی خوشحال شدم وقتی امدم و نظراتونو خوندم
دوستتون دارممممم

+ تاريـ خ جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 22:53 نويسـ نده ღصحراღ |