شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده
که خیلی جالبه بخونید
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

پ ن. نرگس جونم هرچي ميام وبت، صفحه ات بالا نمياد! نميدونم مشكل از كجاست... ولي بازم تلاشمو مي كنم كه بتونم مطالبتو بخونم. خيلي دوست آجي كوچولوي من![]()
دختر دهه 60 : مرد بايد با اخلاق باشه
دختر دهه 70 :مرد بايد تحصيلکرده باشه
دختر دهه 80 :مرد بايد پولدار باشه
پسر دهه 60 :شريعتي مي خواند
پسر دهه 70 :شاملو مي خواند
پسر دهه 80 :هري پاتر مي خواند
دختر دهه 60 :دختر بدون بکارت بايد بره بميره
دختر دهه 70:اشتباه بزرگي کردم خاک تو سرم
دختر دهه 80 : دختر باکره يعني امل و بي فرهنگ. بايد بره بميره
پسر دهه 60 :مرگ بر اثر جنگ با عراق
پسر دهه 70 :مرگ بر اثر تصادف با موتور و ماشين
پسر دهه 80 :مرگ بر اثر اور دز و سنکوپ بر اثر استعمال هرويين و ايدز و سوانح رانندگي
دختر دهه 60:امامزاده معصوم وديگر امامزاده ها را شفيع مي کرد دعا و نذر
مي کرد وبالاخره حاجت دل خود را مي گرفت
دختر دهه 70 :پيش رمال و دعا نويس مي رفت و حاجت خود را طلب مي کرد.
دختر دهه 80 :در شرکت هاي خصوصي به هر نحو که شده رفع حاجت مي کند
پسر دهه 60 :پيکان 54 و مسافر کشي
پسر دهه 70 :پرايد و دختر بازي
پسر دهه 80 :پژو و تصادف منجر به فوت
دختر دهه 60 :طلاق بعد از 10 سال آنهم يک در 1000
دختر دهه 70 :طلاق بعد از 5 سال آنهم يک در 100
دختر دهه 80 :طلاق بعد از 6 ماه الي يک سال آنهم يک در5
پسر دهه 60:خدايا جنگو تموم کن
پسر دهه 70 :خدايا يه خونه خالي برسون
پسر دهه 80 :خدايا برسون يه دومثقال شيره و يه دو سورت شيشه
جوان دهه 60 :خدايا آبروي مرا حفظ کن
جوان دهه 70 :خدايا پول منو زياد کن
جوان دهه 80 :کارت سوخت داري داداش
سلاااااااااااااااامممم دوست جوووونیام... همگی خووبین؟خوشین..؟بالاخره طلسم شکست و دوباره آپ کردم و اومدم پیشتون..
حالا باید یه نفس راحت کشید..دیگه از شر مدرسه و درس وامتحان و......راحت شدیم.
.
راست میگفتن که دوره ی دبیرستان خیلیییی بهتر از دوره ی راهنمایی...با اینکه امسال بابیشتر دوستام توو کلاسای جدا ازهم بودیم ولی زنگای تفریح همیشه باهاشون بودم...اصلا فکرشم نمیکرم امسال به این زودی بگذره...![]()
ولی هرچی که بود گذشت..و مام یک سال بزرگ شدیم...
راستش ازین بابت خیلی خوشحالم که امسال انتخاب رشته میکنم
و مهرماه امسال با شوق و ذوق بیشتری میرم مدرسه...
چون بالاخره میرم رشته ایی که خیلی بهش علاقه دارم.....رشته ی گرافیک...
راستی یادم رفت بپرسم شما واسه تابستون چه برنامه ایی دارین..؟
من که هنوز هیچ کاری نکردم...
دیگه حرفی ندارم...دلم واسه دوست جوونیام خیلی تنگ شده..
من دیگه برم...قول میدم زود به زود آپ کنم..
این متن کوچولو رو مخصوص عشقم مینویسم...
جاده ی عشق همسفر میخواست و من تورا برگزیدم به خاطر قلب مهربانت..زیرا در غریبانه ترین لحظه های دلتنگی یادم بودی...ومن امروز چشمانم را که در اقیانوس عشقت موج میزند تقدیمت میکنم...تا به احساسم شک نکنی..عشق من دستانم تشنه ی دستان توست و شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم..بر روی قلب پاکت مینویسم قصه ی عشق را تا بدانی صداقتی را که درچشمان تو دیدم عاشقم کرد..با تو می مانم بی انکه دغدغه ی فردا را داشته باشم... زیرا میدانم.. فردا بیشتر از امروز دوستت خواهم داشت..
و در آخر
ما میرویم و عشق میماند....
پس عاشق باش که بمانی......
دوست دارم عشقم....

سلاااااااام دوست جونی هاام خوبییین؟
آخ دلم چقدر تنگِ شما و اینجا شده بودددد![]()
![]()
چه خبرا، چیکار می کنین؟ تورو خدا از دستم ناراحت نشیناااااااا..بخدا کامپیوترم خراب بود و یه کمم درگیر درس و مدرسه بودم
نمی دونم چی بگم و از کجا شروع کنم. بذارین از مدرسه بگم.... و از کلاسمون
عاشقِ کلاس و همکلاسییامم
البته به استثنای یکی دو تاشون...وگرنه بقیه همه ماه و جیگرن
از اوایل آبان با یکی از بچه ها خیلی صمیمی شدم. اسمش مهشیدِ...صداش می کنم مهشید اژدهاااا![]()
چرا اژدها؟ الان می گم...خیلی ساده ست
چون هم ظاهر و هیکلش شبیه اژدهاست و هم مثل اژدهای گرسنه همه چیو می بلعه.
سیری ناپذیره! هر روز زنگ تفریح ها بدو بدو منو می بره جلو بوفه مدرسه و اشاره می کنه سمتِ پیراشکی ها.. و با گردن کج زُل می زنه توو چشام..یعنی برام پیراشکی بخرررر![]()
منم که دل نازک! زود جیبیامو واسه اژدها خالی می کنم و جاش خودم گرسنگی می کشم. خونه که می رسم، از زورِ گرسنگی کف حال پهن می شم
عالمی داریم امسال تو کلاس. دبیرستان اصلا" قابل مقایسه با راهنمائی نیست
سرِ کلاس زبان...خانم معلم هم گفت لطفا" اغتشاش ایجاد نکن صحرا!آخه یکی هست توو کلاسمون(جزو همون یکی دوتا استثنا که دوسشون ندارم)برا همه درسی داوطلبه
.. درس و غیر درس نداره! واسه همه چی داوطلبه.
آخه من نمی گم داوطلب بودن بدههههه..نه بد نیست! اما به شرط اینکه چیزی رو بلد باشی و داوطلب بشی!عشق اینو داره که بره پای تخته و ... نمی دونم چرا ایجوریه!
سرِ کلاس زبان طبق معمول خانممون یکی رو داوطلب خواست پای تخته.. و باز طبق معمول نجفی(همون همیشه داوطلب)سریع دست بلند کرد و همین جوری که داشت می رفت جلو من خندم گرفت
و آروم به بغل دستیم مهسا گفتم:این نجفی واسه مُردنم داوطلبه انگار...
اینو نجفی شنید و زیر لبی یه چیزی گفت بهم.. منم سریع گفتم جرأت داری بلند بگو جوابتو بشنووووو
که هیچی نگفت و وسط کلاس زد زیر گریه
خانممون ازش خواست بره دست و صورتشو بشوره و بیاد.. و بعد رو کرد به من و گفت کتابتو بردار و بیا جلو
منم پرسیدم چرا؟
که گفت تو بیا جلو ، می فهمی
منم رفتم جلو
و همون موقع نجفی ام برگشت سرکلاس
خانم بهم گفت از دوستت معذرت خواهی کن!
منم گفتم واسه چی؟
من حرفی بهش نزدم
... اگه کاری کرد بودم حتما" معذرت می خواستم. تازه اون زیر لبی به من حرف زد و... که خانم دید من کوتاه بیا نیستم، ازم خواست بعد این توو کلاس اغتشاش ایجاد نکنم و احترام دوستمو نگه دارمممممم![]()
راستی بچه ها شب یلدام نزدیکه
... امیدوارم شب یلدا به همتون خوش بگذره
خیلی حرفا می خواستم بزنم..اما الان باید برم درسم.سعی میکنم توو آپ های آینده بیشتر حرف بزنم براتون
از کسایی هم که این مدت نبودم بهم سر زدن و سراغمو گرفتن تشکر می کنم
کاشکی بتونم مهربونیتون رو جبران کنم
دوستون دارم...تا پست بعدی همتون رو به خدا جون می سپرم ![]()

پنجشنبه ساعت ۹بیدار شدم و رفتم حموم
بعد اینکه از حموم اومدم بیرون لباسامو پوشیدمو یواش یواش موهامو درست کردم
بعد دو ساعت
موهامو درست کردم و لباسی که چند هفته پیش به خاطر همین عروسی خریده بودم و پوشیدم...
مامانم وقتی منو دید گفت واااای صحرا چقدر خوشگل شدی...
الهی فدات شم.. و هی قربون صدقه م می رفت..
منم به مامانم گفتم:مامان داستان همون سوسکه س که هی قربون دست و پای بلوری بچه ش می رفت؟؟
مامانمم گفت تعریف نمی کنی میگه چرا ازم تعریف نمی کنی!؟تعریفم که میکنی اینجوری میگه!من از دست تو چیکار کنم؟؟منم گفتم شوخی کردم. در ضمن وقتی مامانی مثه تو دارم معلومه که باید خوشگل باشم.. بعدش کلی قربون صدقه ی هم رفتیم..
وقتی کامل آماده شدیم زنگ زدیم به بابام و گفتیم ما آماده ایم(چون بابام گفته بود وقتی آماده شدین به من زنگ بزنین بیام دنبالتون)
وااای وقتی بابام و دیدم گفتم:وااای بابا جوون چقدر خوشتیپ شدی
من:بابا الان چه احساسی داری ۲تا خانوم خوشگل سوار ماشینت شدن؟
بابا:شما چه احساسی دارن یه آقای جنتلمن افتخار داده و اومده دنبالتون؟؟!؟
اگه مارو ول می کردن تا صبح از هم تعریف می کردیم و بیخیال عروسی می شدیم![]()
![]()
بالاخره رسیدیم تالارو کم کم همه ی مهمونام رسیدن...فک کنم سارا اینا اولین نفری بودن که از همه زودتر اومده بودن...
گروه موزیک آماده بود و با اومدن مهمونا هنر نمایی شروع شد..
دیگه منو سارا نتونستیم مقاومت کنیم و رفتیم وسط کمرا همین جوری داشت میچرخید واسه خودش
توپپمو توپه توپم...بیا بده لپو، بیا بده لپووو...بابا بدو بده لپووووو
دیگه داشت قرا به اوج می رسید که یه لحظه صدای سوت و کف رفت هوا...که دیدیم عروس و داماد وارد شدن و تالار رفت رو هوا
تا چشم منو سارا به نازیلا افتاد۲تامونم دهَنامون
اینجوری شد!!یعنی این همون نازیلاس؟؟!!؟خیلی خوشگل شده بود، ولی داماد...
اصلا" خووب نبود...منکه خوشم نیومد...
من که اصلا" از نازیلا چشم بر نمی داشتم..
دخترای فامیل همه وسط بودن. من که حواسم به کسی نبود و داشتم کار خودمو می کردم..آهنگ عوض شد. این حس قشنگو مدیون تو هستم..تو با منی و من از عشق تو مستم دستاتو می گیرم...با سارا دستامونو دادیم به همو دوباره اون وسط گرد و خاک راه انداختیم...
اون دوتا کوچولو هام(پارسا و سما)همش باهم دعوا می کردن
بیشتر سما پارسا رو می زد![]()
بعد کلی رقصیدنو عکس انداختن کم کم آماده ی رفتن شدیم...هرکس رفت خونه ی خودش که کمی استراحت کنه و دوباره برگرده تالار واسه شام..مام برگشتیم خونه و لباسامونو عوض کردیم و دوباره برگشتیم تالار...توو حیاط تالار بودیم که سارا اینام رسیدن و همگی رفتیم توو.
بعد این که شام خوردیم..توو حیاط تالار مردا جلوی عروس و داماد رقصیدن و منو سارا هم دنبال این بودیم که یکیو سوژه کنیم و بخندیم که چشمون افتاد به یکی از پسرا که فک کنم از فک و فامیل های داماد بود...وااای یک باحال می رقصید..منو سارا که از خنده داشتیم می مردیم![]()
![]()
انقدر بهش خندیدیم که فک کنم بیچاره فهمیدو دیگه نرقصید..
بعد اینکه مردا رقصشون تموم شد همه سوار ماشینا شدیم و افتادیم دنبال ماشین عروس..بوق بوق بوق![]()
ما که دقیقا" از کنار ماشین عروس می رفتیم..وااای خیلی خوش گذشت...
بعد کمی گشتن توو شهر رفتیم خونه ی بابای داماد و اونجا دیگه زنا و مردا قاطی شدن رقص و پایکوبی به اوجش رسید...شب خیلی قشنگی بود... آرزو کردم همه ی کسایی که واقعا" همدیگه رو دوست دارن
به هم برسن و خوشبخت باشن
...دیگه نمی دونم کی بود برگشتیم خونه.من که دیگه بعد از اون همه رقص نا نداشتم تکون بخورم.رفتم تو اتاقمو ولو شدم![]()
امروزم صبح به زور از خواب بیدار شدم.رفتم حموم
هنوز خوابم میومد..از حموم که اومدم به توصیه ی مامانم خودمو حسابی خشک کردم
چون این روزا اینجا خیلی هوا سرد شده منم که تا باد بهم میخوره مریض میشم و میافتم یه گوشه.
ترجیح دادم به حرف مامانم گوش بدم تا از مراسم پایتختی بعد از ظهر نمونم.
واای تکالیف فردا هنوز مونده.. باید تا از مراسم برگشتیم بشینم پای درسم..
قربونتون برم...
مواظب خودتون باشین همگی..منم هستم![]()
تا هفته ی دیگه همتونو به خدا میسپارم..
دوستون دارم، بای


دکتر گفت اگه تا دو روز کمر دردت بهتر
بالاخره رفتم از کمرم عکس انداختن و بابام
همیشه دوستام بهم میگن:می خوای یه بالش و پتو هم بهت بدیم؟؟!!؟؟منم می گم آره خیلی خووب میشه


بعد ۲۰دقیقه رسیدیم مدرسه..دیگه نرفتیم سر کلاس همگی رفتیم حیاط و هر کس رفت یه گوشه...منو مریم و مهسا و فائزه هم رفتیم یه گوشه نشستیم زیر درخت...
اونم مقنعه مو کشیدو رفت...
که پست این هفته رو بنویسم. سونیا هم هی غر می زد که حالا بعدا" می نویسی، فعلا" بیا فال قهوه بگیریم.
نداریم. تقصیر من نیست. خودش خواست!! 

. چشمامو که وا کردم دیدممم وااااااایییییی ساعت ۸!! انقدر استرس داشتم که نگوو. زنگ زدم به بابا که بیاد منو ببره مدرسه.. خودمم نفهمیدم چجوری آماده شدم و دویدم طرف مدرسه
ببینم صحرا خانم صبح واسه چی تا منو تو کوچه دیدی خودتو قایم کردی؟!! گفتم خانم مااااااا؟؟؟؟
و گفتن وااااای صحرایی تا الان کجا بودی؟! منم با یه نیشخند گفتم خواب موندم.. بچه هام گفتن خوش بحالت که نبومدی. خانم امینی(درس مطالعات)از همه مون درس پرسید همه زیر۱۰شدیم. منم یه عالمه خوشحال شدم بخاطر خواب موندنِ به موقع
)اومد سراغم که صحرا ولی صبح تو اون کوچه تو بودیااا.. واای چقدر دوست داشتم خفه اش کنم. تازه جایی رو که اون می گفت مسیر من نبود و خونمون یه عالمه فاصله داشت از اونجا!! آخرش فهمیدیم منو با یکی دیگه از دوستام اشتباهی گرفته بود. 
اول فکر کردم میاد سمت من! چقدر ترسیدم!! ولی اومد و با عصبانیت سر مهسا داد کشید و گفت مگه من با شما شوخی دارم؟!! چند بار باید تذکر بدم؟!!! از کلاسم برو بیرووووووووووووووون!! می پرستم من تو را ای غنچه ام صحرای من
با تو دارد خاطرات تلخ و شیرین این دلم
از خدا خواهم همیشه شاد باشی در برم
خنده های دلکشت در زندگی شادم کند
گریه هایت دخترِ نازم پریشانم کند
تو گلِ رعنای من، من بلبلت ای نازنین
می شوم از دوری ات هر لحظه غمگین و غمین
در وجودم عشق تو همواره افزون می شود
دیدگانم شاهد رشد و نُموت می شود
تا برایت می سرایم قطعه ای از شعر ناب
می کنی آن دم تبسم، می روی آن دم به خواب
دیدنِ خوابت عجب زیبا بُود بر مادرت
مادرت قربان تو، قربان آن جان و تنت
خاطرِ نازش خدایا هرگز آزرده مکن
تا بُود در زندگی هرگز پریشانش مکن
بای تا پنجشنبه ی هفته ی آینده 
شلام شلام...دوست جوونای خودم
خوبین...؟؟منم خوبم...
خب چه خبراااا؟؟با درس و مدرسه چیکار می کنین
راضی هستین...؟؟ من که نه تا اسم مدرسه و درس و...میاد حالم بد می شه
اولین روزی که رفتم خیلی خوشحال بودم
داشتم از ذوق میمردم...!بزارین از اول تعریف کنم...
از شب چهارشنبه هی لحظه شماری می کردم که برم و دوستامو ببینم..
صبح پنجشنبه ساعت ۶با صدای مامانم که از اتاق خودش داد میزد:صحرااااااااااااااااااااا بیدار شووووووو دیر شد...به زور بیدار شدم..
زود آماده شدم و لباسامو پوشیدم بعد بابام منو رسوند مدرسه...
هیجان شروع شد..
اولین نفری که توو حیاط مدرسه دیدم عاطفه بود، یکی از دوستای صمیمیم که از دوره ی پیش دبستانی باهم دوست بودیم..
وااااااااااااااای عاطفه
دوتایی پریدیم توو بغل هم
کلی همدیگه رو بوسیدیم و شروع کردیم به چرت و پرت گفتن...
یواش یواش سرو کله ی دوستای دیگمم پیداشون شد..دوباره با همه شون بغل و روبوسی و.....
خوشحالی من چند دقیقه طول نکشید...!!!!
آخه وقتی رفتیم لیست کلاس هارو نگاه کنیم دیدم اسمم تو کلاسی که همه دوستام هستن، نیست
شروع گریه و زاری که چراااااا با دوستام توو یه کلاس نیستم
باور می کنید همه ی دوستام توو یه کلاس بودن فقط منو عاطفه توو یه کلاس دیگه بودیم...
خب توو کلاسی که من بودم خیلی از دوستام بودن مثلا" مریم که از اول دبستان باهاش دوست بودم، فقط دوم و سوم راهنمائی باهاش نبودم...فائزه، با اونم از دبستان دوست بودم..هم همسایه مون بودن...بعد مهسا که با اونم از پنجم دبستان دوست بودم... پوران یادتونه؟ همون که دختر یکی از فامیلامون بود و قرار بود از امسال باهام تو یه مدرسه باشه؟!! یک هفته ی اول رو با هم کلاسی بودیم که خبر رسید
از مدرسه ی نمونه قبول شده و باید بره(آخه اسمش تو لیست ذخیره ها بود)انقدر خوشحال بودم از اینکه دیگه با پوری تو یه کلاس نیستم![]()
آخه اگه اون همکلاسیم بود، من امسال باید روزانه ۲۸ساعت درس می خوندم تا تویه فامیل ضایع نشم. اخه پوری نابغه ست و مامان خانم منو با اون مقایسه می کنه
.. بدم میااااااااااد از این کار
خیالم از بابت پوری راحت شد. ما کلاسAبودیم و دوستام کلاسB...همه ی دوستایی که توو سوم راهنمائی باهاشون بودم اونجا بودن...(پریا ها،الهه،مائده جوووووونم،سروین،سودا،هانیه ها،نگین،دلناز)
اوووف خیلی به مدیر مدرسه اصرار کردم ولی گفت تعویض نمی کنیم
بالاخره اون روز کلا" گریه کردم...مریمم می گفت:یعنی پیش ما بهت خوش نمی گذره که دوست داری بری اون یکی کلاس؟؟؟
منم می گفتم چراااا ولی...
تنها دل خوشیم این بود که عاطفه پیشمه...
بعداز ۲ساعت سرپا ایستادن رفتیم سر کلاس...اصلا"مدرسه جدیدمو دوست نداشتم...عاطفه گفت: من به زورم که شده میرم اون یکی کلاس...
و آخر سرم رفت... دلم می خواست خفش کنم نامردو..
از شانس یه نفرم می خواست از کلاسبBبیاد کلاس ما...عاطفه با اون تعویض کرد...دیگه غم عالم ریخته بود توو دلم...
انقدر به مدیر اصرار کردم که خودشم کلافه شده بود...ولی بازم تعویض نکرد..گفت ظرفیت پره نمیشه...
منم دیگه خسته شده بودم..مجبور بودم توو کلاسی که هستم بمونم...
چند روز گذشت دیگه به کلاس و بچه ها عادت کردم
راستش بدم نبود کلی دوست با حال پیدا کردم
ولی هنوز بیشتر زنگای تفریح میرم پیش دوستام...
حالا بگذریم...امروز انقدر توو مدرسه بهم خوش گذشت که نگو
بچه های کلاس خیلی با حالن خیلییییییی...برای همه چی پایه ن

حالا اگه خدا بخواد من نماینده ی کلاسم ولی از همه شیطون ترم... معرفی می کنم خودمو.. خانمTNT
تا زنگ تفریح و میزنن عوض اینکه بچه هارو ساکت کنم خودمم قاطی بچه ها میشم کلاس و میزنیم بهم ![]()
حالا از معلم ها نمیگم حالتون بهم می خوره...اینا معلمامونن
میترسم ازشوووووووون...
معلم ریاضی که واقعا" ترسناکه...همون جلسه ی اول گفت:هرکی توو کلاس من، لبخند بزنه میره بیرون...تا اینو گفت منو دوستم رویا بهم نگاه کردیم و گفتیم:وااااای بدبخت شدیم هیولای دو سره!!
همش داشتم خودمو بدونه نیشنخد(شما بخونین لبخند) تصور می کردم!! خدایا مگه میشد آخه...!!؟
بهتون خلاصه بگم نمی تونیم توو کلاسش نفس بکشیم... و من هنوز تو حسرت یک لبخند کوچیکم... و داره یادم می ره خندیدن
و اما معلم فیزیک!!!وااااای دبل بداخلاق
حالا چهارشنبه هام زنگ اول فیزیک داریم زنگ دوم و سوم ریاضی!!!
دیروز پدر همه در اومده بود...فیزیک که تا ثانیه ی آخر داشت مسئله حل میکرد
ریاضی هم که نگو قیافه ها همه
اینجوری بود...
اووووف چقدر نوشتم...بازم مثل همیشه یه طومار حرف!!!
دیگه برم ناهار بخورم دارم
از گرسنگی میمیرم
دوستای عزیزم خیلی دوستون دارم
فعلا" بای بای

